مصاحبه با مجتبی احمدی در هفته نامه کرمانشهر.شماره ۴۰۳٫ ۱۰ دیماه ۹۲

مجتبی یزدان پناه یکی از داورن بخش پوستر و تصویر سازی سوگواره فرهنگی مذهبی رباب بود.به همین بهانه با او به گفتگو نشستم .اما حرفهایمان از موضوع سوگواره فراتر رفت و به انتقادهای او از آن چه در منظر شهری کرمان دیده می شود رسید.مطالبی که به گفته ی خودش بارها در وبلاگش مطرح کرده است. البته انتقادهای او اگرچه تند وتیز است ،اما رنگ وروی آگاهی و دلسوزی دارد.

یزدان پناه کارشناس ارشد پژوهش هنر ، دانشجوی دکتری همین رشته و عضو هیات علمی دانشکده ی هنر دانشگاه شهید باهنر کرمان است . این مدرس هنر و گرافیک عضویت انجمن طراحان گرافیک ایران ، انجمن تبلیغات و بازاریابی ایران و ریاست انجمن صنفی شرکتهای تبلیغاتی استان کرمان را هم در کارنامه ی فعالیت های هنری خود دارد و یکی از موسسان نگارخانه بوتیا کرمان و صاحب امتیاز کانون آگهی و تبلیغات بوتیا نیز بوده است .
شما یکی از داوران بخش پوستر و تصویرسازی جشنواره‌ی فرهنگی‌مذهبی «رباب» بودید؛ جشنواره‌ای که بخش‌های دیگری هم داشت؛ مثل خوش‌نویسی و نقاشی. برای شروع گفت‌وگو، لطفاً از این جشنواره بگویید.
من خیلی در جریان برنامه‌های اجرایی نبودم. یکی از دوستان لطف کردند و تماس گرفتند، من هم قبول کردم. البته تصور دیگری از این جشنواره داشتم؛ مخصوصاً از لحاظ کیفی. ولی در هر حال، کار شهرداری قابل تقدیر است.
می‌توانم بدانم چه تصوری از لحاظ کیفی داشتید؟
ببینید؛ کرمان حداقل ۴ یا ۵ مرکز دانشگاهی دارد که هنر در آن‌ها تدریس می‌شود. تعداد زیادی فارغ‌التحصیل رشته‌های هنری مثل گرافیک هم دارد، اما آثار اصلاً آن چیزی نبود که فکر می‌کردم. در تمام کارها یک عدم خلاقیت و نگاه سطحی دیدم. با این‌که خیلی از شرکت‌کنندگان در رشته‌ی گرافیک درس خوانده بودند. من از خودم پرسیدم: پس من در این سال‌ها چه‌کار کردم؟
یعنی منظورتان این است که با آثار قابل توجهی -حداقل از منظر کار خلاقانه- روبه‌رو نشدید و با توجه به این‌که خیلی از شرکت‌کننده‌ها دانشجوی رشته‌ی گرافیک بوده یا هستند، مشکل را در آموزشِ دانشگاه‌ها می‌بینید؛ همین‌طور است؟
متاسفانه جامعه‌ی دانشگاهی این‌روزها خیلی فرق کرده؛ دیگر نه انگیزه‌ای هست، نه پشت‌کاری و نه علاقه‌ای؛ دانش‌جو می‌آید که فقط مدرک بگیرد. شما تصور کنید؛ وقتی پذیرش دانشجوی فوق‌لیسانس معماری در یکی از دانشگاه‌های همین کرمان ۲۵۰ نفر است، پس چه بر سر این نظام آموزشی می‌آید؟ این یعنی فاجعه. البته از یک زاویه‌ی دیگر خوب است و آن این‌که هرکس کاربلد باشد می‌تواند در این جامعه موفق شود.
با شما موافقم که خیلی از دانشجوهای این روزگار، انگیزه و پشتکار و علاقه‌ی لازم را ندارند، اما استادان چه‌طور؟ فکر نمی‌کنید بخشی از مشکلاتی که به آن‌ها اشاره می‌کنید و در سیستم آموزش‌های هنریِ ما دیده می‌شود، به ضعف استادان برمی‌گردد در آموزش دادن؟ من فکر می‌کنم برخی از استادان هم انگیزه و پشت‌کار و علاقه‌ی لازم را ندارند، و حتی تخصص لازم را. نمونه‌هایی هم سراغ دارم…
کاملاً درست است. این‌روزها تعداد استادها دارد از تعداد دانشجوها بیش‌تر می‌شود! وقتی نظام آموزشی قانون و مقررات حساب‌شده‌ای نداشته باشد، هرکسی می‌تواند برود سرِ کلاس و درس بدهد. نه ارزش‌یابی و نه نظارتی‌. بی‌استعدادترین شاگردان من، این‌روزها دارند تدریس می‌کنند؛ چون راحت‌ترین کار به نظر می‌آید! البته این مسأله را هم نمی‌شود نادیده گرفت که با این نظام حق‌التدریسی که فکر می‌کنم ساعتی ۳۷۵۰ تومان به استاد پرداخت می‌شود، دیگر انگیزه‌ای باقی نمی‌ماند. استاد دیگر نمی‌رود دنبال به‌روز کردن خودش. صبح تا شب از این مرکز به آن مرکز می‌رود و کلاس برمی‌دارد تا بتواند زندگی را بگذراند. من استادانی می‌شناسم که حتی در طول سال، یک کتاب هم نمی‌خوانند!
انگار متاسفانه این‌جا هم همه‌چیزش به همه‌چیزش می‌آید!
در این وضعیت آشفته‌ای که در حوزه‌ی آموزش‌های هنری داریم و چند جمله‌ای درباره‌اش گفت‌وگو کردیم، برگزاری جشنواره‌هایی مثل جشنواره‌ی «رباب» می‌تواند تاثیری داشته باشد و خلأهایی را پر کند؟ در هر صورت آثاری تولید می‌شود و استادان و صاحب‌نظرانی هم آن‌ها را می‌بینند؛ و این می‌تواند بستری باشد برای نقد، برای آموزش…
ما می‌توانیم جشنواره برگزار کنیم، می‌توانیم جشنواره‌ی خوب برگزار کنیم؛ این دوتا با هم فرق دارند. در هر صورت جشنواره‌ی «رباب» این خوبی را داشت که ببینیم و بدانیم افرادی با یک علاقه‌ی مشترک شرکت کرده‌اند. پس می‌توانیم از این به بعد روی آن‌ها سرمایه‌گذاری کنیم، نه این‌که بگوییم این جشنواره تمام شد، برویم یک‌سال دیگر بعدی را برگزار کنیم.
در پاسخ به سوال اول که از جشنواره‌ی «رباب» پرسیدم، گفتید «کار شهرداری قابل تقدیر است»؛ این را از چه منظری گفتید؟
من البته انتقادات زیادی به شهرداری کرمان دارم. شاید یکی از دلایل کیفیت پایین این جشنواره، آن بوده که در این سال‌ها شهرداری فرهنگ بصری مردم را پایین آورده، ولی از یک منظرِ دیگر، هزینه‌ی برگزاری این جشنواره می‌توانست صرف یک کارِ بیهوده شود، که برخی مسئولان نشان داده‌اند در تصمیماتِ این‌چنینی خیلی هم تبحر دارند! ولی با این حال، همین که یک جشنواره‌ی هنری برگزار شد و آن هم برای خانم‌ها بود که متاسفانه خیلی در این‌گونه برنامه‌ها دیده نمی‌شوند، خودش جای تقدیر دارد.
پیش از آن‌که به بحث «فرهنگ بصری مردم» و انتقاد‌ها برسیم، یک سوال دیگر هم درباره‌ی جشنواره دارم: آن‌طور که شما گفتید، پیش‌نهادتان این است که شرکت‌کننده‌های این دوره از جشنواره، رها نشوند تا جشنواره‌ی بعدی، بلکه برگزارکنندگانِ جشنواره روی آن‌ها سرمایه‌گذاری کنند؛ اما این سرمایه‌گذاری باید به چه شکلی صورت بگیرد؟ یعنی به نظر شما چه اتفاقی باید بیفتد؟
می‌تواند با کارگاه‌های آموزشی باشد، می‌تواند با بازدیدهای هنری باشد و… خیلی کارها می‌شود کرد. در هر حال، تاکیدِ من از این جهت است که اگرچه آثارِ چندان خوبی در جشنواره ارائه نشد، اما این خانم‌ها داوطلبانه آمدند و همین ارزش دارد و باید این ارزش درک شود.
برای این‌که بحث را به سمتِ موضوع دیگری که مطرح کردید ببریم، بگذارید این سوال را هم مطرح کنم: شما به عنوان کسی که سال‌ها در حوزه‌ی طراحی‌گرافیک و تبلیغات کار کرده‌اید، نظرتان درباره‌ی تبلیغات جشنواره‌ی «رباب» که به شکل‌های گوناگون بود و به‌ویژه در بیلبوردهای شهری زیاد به چشم می‌آمد، چیست؟
خوب نبود؛ زمخت بود و غیرحرفه‌ای. می‌توانست خیلی بهتر باشد؛ خصوصاً که محور زنان بودند. نه احساسی برمی‌انگیخت و نه به رقابت شور می‌داد.
در حرف‌هایتان گفتید: «شاید یکی از دلایل کیفیت پایین این جشنواره، آن بوده که در این سال‌ها شهرداری فرهنگ بصری مردم را پایین آورده»؛ در این‌ باره بیش‌تر توضیح می‌دهید؟
این یک بحث پایه‌ای است. من در وبلاگم بارها به این نکته اشاره کرده‌ام، اما کو گوش شنوا؟! مردم در شهر، علاوه بر رفت‌وآمد و خیلی کارهای دیگر، غیرمستقیم آموزش می‌بینند. وقتی شهرداری هم غیرمستقیم سعی کند سواد بصری مردم را افزایش بدهد، این در طولانی‌مدت اثرش را می‌گذارد. اما شکل بصریِ شهر ما اصلاً این‌جور کارکردی ندارد. شما فقط نگاه کنید به شکل تبلیغات در شهر ما؛ فقط پل می‌بینید و تابلو! این فرهنگ بصری مردم را می‌آورد پایین. جالب این‌جاست که به تابلوهای سردرِ مغازه‌ها می‌گوییم آلودگیِ بصری، ولی به تابلوهای پل‌ها نمی‌گوییم! متاسفانه دانش بصری و به‌طورکلی دانش در مجموعه‌ی شهرداری نیست و این مسأله، نتیجه‌اش را در منظر شهر نشان می‌دهد.
البته این‌که بگوییم «به‌طورکلی دانش در مجموعه‌ی شهرداری نیست» به نظر من نمی‌تواند درست باشد، اما در بحثِ دانش بصری تا حدود زیادی با شما هم‌عقیده‌ام. اتفاقاً دیدم که شما در آخرین یادداشتِ وبلاگ‌تان به همین موضوع پرداخته بودید و به تابلوهایی اشاره کرده بودید که در سطح شهر کرمان نصب شده‌اند و به موضوعِ «آلودگی بصری» پرداخته‌اند. یادم است اولین‌بار که یکی از این تابلوها را سرِ میدانِ آزادی دیدم، به دوستی که هم‌راهم بود گفتم: طراحیِ این تابلو، خودش عینِ آلودگیِ بصری است!
کاملاً درست است. ببینید؛ طبق یک تحقیق که چندتا از دانشجوهای من انجام دادند، بیش از ۷۰درصدِ شهروندان، از بودن در این شهر ناراضی‌اند؛ چون چیزی برای عرضه به‌شان ندارد. یکی از آیتم‌های تحقیق هم، منظر و شکل شهر بوده که به عقیده‌ی بسیاری زیبا نیست. اما در مورد دانش؛ امروزه دانش و خلاقیت دو محورِ اصلیِ پیش‌رفت سازمانی محسوب می‌شوند، اما از نظر من شهرداری، سازمانی است با نیروهایی که دچار روزمرگی شده‌اند؛ نه خلاقیتی دارند و نه دانشی. من به آدم‌های معدود این سازمان کاری ندارم و از آن‌ها هم عذر می‌خواهم، اما واقعیت همین است؛ چون من دارم کارهایشان را می‌بینم؛ نه من، خیلی‌ها. شما ده سال از این شهر بروید، بعد واردش شوید؛ چه می‌بینید؟ همان چیزهایی را که ده سال پیش به یک رنگ و لعاب دیگری دیده‌اید. این، یعنی که دانش شهری نداریم.
یعنی شما معتقدید کرمانِ امروز هیچ فرقی با کرمانِ ده سالِ قبل ندارد؟!
اگر فرق را در پل و زیرگذر و روگذر ببینیم؛ چرا، ولی من فرق را در رضایت شهروندی می‌بینم؛ در این‌که احساس خوبی از زندگی‌کردن در این شهر به من دست بدهد. ببینید؛ حالا دیگر زمانه عوض شده، شهروند این شهر چندین شهر داخلی و حتی خارجی را هم دیده. بگذارید من یک سوال از شما بکنم: شما از زندگی در کرمان رضایت دارید، فقط از بعد شهروندی؟
نه، رضایت ندارم؛ نه‌تنها از این بُعد، از ابعاد دیگری هم راضی نیستم، که البته جای بحثش در این گفت‌وگو نیست. اما نمی‌توانم درباره‌ی این موضوعات، جزم‌اندیشانه حرف بزنم؛ ترجیح می‌دهم بگویم روند بهتر شدنِ شهر کرمان -از جمله در حوزه‌ی زیباسازی و زمینه‌های شهروندی- خیلی کُند بوده و در برخی موارد هم به بی‌راهه رفته…
بحث من هم همین است. ببینید؛ زیباسازی توسط کسی می‌تواند اجرا بشود که معنی زیبایی را بفهمد. فضای سبز توسط کسی می‌تواند اجرا بشود که سرسبزی را درک کند. این‌ها دیگر امروزه تبدیل به علم شده‌اند و باید کسب بشوند. این‌جاست که می‌توانیم بگوییم شهرداری، دانش‌محور نیست.
مثلاً آقایان توی بوق و کرنا کردند که پایانه‌ی مسافربری کرمان افتتاح شد. شما بروید نگاهی به آن بیندازید! مثل یک ایستگاه فضایی شده؛ پر از آلومینیوم و آهن! خوب، این کجایش زیباست که منِ شهروند علاوه بر استفاده، از دیدنش هم لذت ببرم؟! از این نمونه‌ها بسیار است…
گفتید اگر شهرداری غیرمستقیم سعی کند سواد بصری مردم را افزایش بدهد، این در طولانی‌مدت اثرش را می‌گذارد. شما برای افزایشِ سوادِ بصریِ مردم توسط شهرداری، چه راه‌کارها و پیش‌نهادهایی دارید؟
خیلی موارد را می‌شود مطرح کرد؛ با نمای ساختمان‌ها، با مبلمان شهری زیبا، با پارک‌های باهویت، با گرافیک محیطی زیبا و…
مشکل اصلی ما بی‌هویتی‌ای است که در منظر شهری داریم دچارش می‌شویم. شما ببینید؛ الان نمادهای توسعه‌ی ساختمانی در کرمان، سه ساختمان بی‌هویت است… مثلاً شکلِ بدقواره‌ی برج عربی را می‌آوریم در میانه‌ی شهرمان اجرا می‌کنیم و به آن افتخار هم می‌کنیم! یا یک ساختمان را با شکلی از روپوش پزشکان می‌سازیم، چون قرار است مطب پرشکان آن‌جا باشد! اگر فردا کسی بخواهد یک ساختمان برای دام‌پزشکی بسازد تکلیف چیست؟! آخر این چه هویتی است؟! واقعاً جای تاسف دارد. شهرداری باید از این فجایع جلوگیری می‌کرد…
یا می‌آییم پایین قلعه‌دختر و قلعه‌اردشیر، پارک می‌سازیم به سبک چینی و ژاپنی! این، یعنی داریم به مردم الگو می‌دهیم، آن هم غیرمستقیم.
به نظر شما حضورِ یک «گروه مشاوران هنری» در کنارِ مسئولان شهرداری، می‌تواند موثر و راه‌گشا باشد؟ گروهی که از کارشناسانِ خبره‌ی معماری، گرافیک، هنرهای محیطی، مجسمه‌سازی و… تشکیل شده و البته رأی و نظرشان هم بر مبنای خرد جمعی، در زمینه‌هایی که به بحث سواد بصری و زیباسازی شهر مربوط است، لازم‌الاجرا باشد.
چرا که نه. من سال‌ها پیش در جلسه‌ای به یکی از مسئولان شهرداری این پیش‌نهاد را دادم. جالب بود که پوزخندی زد و گفت: قطار شهرداری خیلی حرکتش تند است، شما نمی‌توانید بهش برسید! تا وقتی نگاه به مشاور این‌گونه باشد، وضع ما همین است.

البته می‌شود خوش‌بینانه، نظرِ یک‌نفر را به همه تعمیم نداد و برای شکل‌گیریِ گروه مشاوران هنری تلاش کرد. پیش از این هم شهرداری کرمان از بین هنرمندان، مشاور داشته و تاثیرگذار هم بوده. مثلاً حضور شهریار رضایی که به ساخت تعدادی مجسمه‌ی خوب انجامید و سمپوزیوم مجسمه هم به صورت ملی در کرمان برگزار شد، اگرچه تداوم نداشت…

درست می‌گویید، ولی چرا همین شهریار رضایی ادامه نداد؟ چرا کنار کشید؟ یک مصاحبه‌ی بی‌پرده با او بگذارید، متوجه می‌شوید.
من با او صحبت کرده‌ام؛ البته از پاسخ‌گوییِ شفاف به دلایلی طفره رفت، ولی بگذارید یک سوزن هم به خودمان بزنیم! برخی هنرمندانِ کرمانی هم، کم زیرآب نزدند و احتمالاً از سر حسادت، کم چوب لای چرخ نگذاشتند!
قبول دارم. این‌چیزها اگر این‌روزها نباشد عجیب است…
بگذریم. امیدوارم بتوانیم همین موضوعِ «گروه مشاوران هنری شهرداری» را مطرح و پی‌گیری کنیم و البته در کنارِ هم‌کاریِ مسئولان شهرداری، امیدواریم دوستان هنرمند هم هم‌دلانه هم‌راهی کنند. به نظر شما به روی‌دادنِ این دو اتفاق، می‌توان امیدوار بود؟
من هم امیدوارم، و قبول دارم که ما در جامعه‌ی هنری هم خیلی مشکل داریم. شهیدانِ ما مردان بی‌ادعا بودند، هنرمندانِ ما مردان پُرادعایند…
حرفی اگر مانده…
از برگزارکنندگان جشنواره‌ی «رباب»، خصوصاً حاجی‌آقا حسینی و دیگر دوستان معاونت فرهنگی‌اجتماعی شهرداری کرمان تشکر می‌کنم و هم‌چنین از شما و دیگر دوستان «کرمان‌شهر».

1 دیدگاه برای “مصاحبه با مجتبی احمدی در هفته نامه کرمانشهر.شماره ۴۰۳٫ ۱۰ دیماه ۹۲”

  1. استاد
    ابتدا معذرت میخوام به دلیل عربی بودن صفحه کلید حروف زیبای p j g ch همه ب ج ک تایب خواهند شد. استاد عزیزم اکر این درد دل را بعد از این همه سال نکویم دق میکنم!
    سال ١٣٨١ در باهنر شاکرد شما بودم!درسمان اشنایی با روش تحقیق بود. برای کار نهایی همه را به کروه های دو نفره تقسیم کردید تا یک تحقیق به شما تحویل دهیم. هم کروه من متاسفانه از تنبل ترین دانشجو های روزکار بود که هنوز هم مدرکش را نکرفته است!!! ان زمان من به شدت در کیر رقابت معدل با نفر دوم کلاس بودم. لذا بدون کوجک ترین کمکی از سوی همکروهی تنبلم بارها برای تکمیل تحقیق برای عکاسی تا سیرجان رفتم و امدم و در این میان نیز هر جلسه شما فیشهای من را کنترل میکردید و هم کروهی بنده کلا، ٣ جلسه بیشتر در کلاستان حضور نداشتند !!
    سه روز مانده به تحویل، کار را اماده و تایب شده به همکروهی تنبلم دادم تا حداقل زحمت صحافی را او بکشد! خلاصه زمانی که نمره ها را به دیوار زدند من با ٩ افتاده بودم!!!!!( یعنی تئوری از نمره ده، ٩ کرفته بودم و تحقیق هم صفر!) با شما تماس کرفتم فرمودید تحقیقی تحویل داده نشده! با تنبل خانم تماس کرفتم و خلاصه تحقیقمان مجاله و خاکی از صندوق عقب ماشین نامزدشان بیدا شد!!! بشت در اتاق شما در دانشکاه اشک میریختم تا جناب نامزد بیاید و به شما توضیح دهد! خوشبختانه اقای نامزد اشنای شما از کار در امد و ما بالاخره نمره کرفتیم و باس شدیم اما من با ١٢ و خانم تنبل با ١٩!!!!! ان ترم من نفر دوم کلاس شدم و این تلخ ترین خاطره از دوران تحصیل من است.
    بعد از ان، من صدها بار تحقیق تحویل اساتید داده ام اما شوق تحقیق خوب خیلی وقت بیش در من کشته شده بود…استاد خیلی دوست دارم بدانم انروز اقای نامزد در اتاق به شما جه کفت که شما ان همه تلاش من و ان همه غیبت خانم تنبل را نادیده کرفتید!
    صد البته این متن باسخی ندارد و حسابی کهنه و خاک خورده است اما باید بالاخره یک روز این را به شما میکفتم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *