چرا بمانیم ….؟

دوست عزیز و فرهیخته‌ ام رضا شمسی ، متنی را برایم ارسال کرده که در صفحه‌ی “هفت‌واد” نشریه‌ی استقامت روز یکشنبه مورخ هشتم اردیبهشت چاپ شده و خواسته از نگاه خود به دغدغه هایش پاسخ دهم . ابتدا متن ایشان را می آورم و در پی آن یادداشت خود را خوشحال میشوم دوستان عزیز نیز دیدگاهایشان را بنویسند.

نگذاریم فرهنگ از کرمان فرار کند

 شاید وجود سه خصوصیت به طور همزمان در سرزمین آبا و اجدادی ما کرمان، به فرهنگ این جغرافیا وجهه‌ای منحصر به‌فرد بخشیده باشد. سه خصوصیتی که اگرچه از دل  تاریخ کهنسالش برآمده‌اند اما در تاریخ معاصرش و در  زندگی ما ساکنانش نیز حضوری همچنان مستمر و موثر دارند.

این سه خصوصیت عبارتند از:

یک: فراری دهنده‌ی شخصیت‌های فرهنگی. دو: امان دهنده‌ی شخصیت‌های فرهنگی. سه: زاینده‌ی شخصیت‌های فرهنگی در اوج ناباروری محیط و ناباوری چشم عقل. مثال می‌زنم تا سخنم مصداق پیدا کند.

کرمان سرزمینی است که بعضی فرزندان شایسته‌ی خود را از خود می‌رنجاند و فراری می‌دهد.

 نمونه‌ی تاریخی‌اش؛ «خواجوی کرمانی» است که رحل اقامت به شیراز همسایه افکند و در همانجا به دیار باقی شتافت و درد دلش را در بیتی چنین فریاد زد:” ای خوش آن روز کزین خطه‌ی کرمان بروم / راحت جان طلبم وز پی جانان بروم.” اما «خواجه‌ی شیراز» و حافظ شعر فارسی میراث‌دار شعر او شد و فرمود: “دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو.” و نمونه‌ی زنده‌اش؛ اگر از افرادی مثل استاد ناظرزاده کرمانی و منوچهر نیستانی و …بگذریم.  مثلا، احمد رضا احمدی است که با کرمان قهر است، یا هوشنگ مرادی کرمانی که اگر با دیار خود قهر نیست دست کم از روی مهر هم نگاهی به آن ندارد و …

کرمان سرزمینی است که فرزندان شایسته‌ی سرزمین‌های دیگر را به خود می‌خواند و مهر مادرانه‌ای به آنها عطا می‌کند و دامنگیرشان می‌کند.

نمونه‌ی تاریخی‌اش؛ …. و نمونه‌ی زنده‌اش، مثلا، «استاد امام»، که فکر می‌کنم نزدیک به پنجاه سال است که بر بوم کرمان نقش رنگ زده است و شاگردان بسیاری را پرورانده است یا دکتر بهزاد قادری که نقش گرانسنگی در طرح‌ریزی تئاتر این شهر داشت و دریغا که چندی است رفت و یا همین آقای لطیف‌کار، سردبیر خودمان که ارتقای سطح مطبوعات در کرمان در این یکی دو دهه‌ی اخیر وامدار حضور موثر و شرافتمندانه‌ی او است و البته دیگران و دیگرانی همچنین و در همین حد و اندازه.

کرمان سرزمینی است که فرزندان شایسته‌ای را به فرهنگ ایران تقدیم کرده است، تا اینجای کار این صفت در تمام نقاط کشور عمومیت دارد اما کرمان، فرزندان شایسته‌ی خود را در حال و در مقطعی می‌پرورد که شاید “چشم ظاهر بین” به هیچ روی آن مقطع را مناسب بالندگی نمی‌داند، به عبارتی دیگر این سرزمین در اوج شرایط تنگدستی و در نهایت خشم و قهر طبیعت، در زایش انسان‌های بی‌بدیل چنان معجزه‌ای می‌کند که انسان از درکش عاجز می‌ماند. نمونه‌ی تاریخی‌اش؛ همان «خواجو»ی بزرگ یا ابوحامد کرمانی یا شاه نعمت‌الله ولی یا … و نمونه‌ی معاصرش؛ از میزاآقاخان بردسیری و شیخ احمد روحی و ناظم‌الاسلام و مجد‌الاسلام کرمانی بگیر تا فؤاد و احمد بهمنیار و استاد باستانی پاریزی بیا و … که جوان‌تر از اینها را دیگر نام نمی‌برم.

خب تا اینجای کار یک برداشت شخصی است از تاریخ مستند کرمان. اما بعد از این و با توجه به آنچه طرح شد، می‌خواستم پرسشی را با شما علاقه‌مندان به فرهنگ و آینده‌ی فرهنگی این شهر ــ اگر علاقه‌مند هستید ــ در میان بگذارم و آن اینکه: چگونه می‌توان صفت زایندگی و مهمان‌داری را در کرمان تقویت و از فرار مغزهای فرهنگی‌اش جلوگیری کرد یا عوامل این فرار را از میان برداشت. به نظر شما آیا اصولا طرح چنین پرسشی ضرورت دارد و اگر دارد چگونه می‌توان توجه اصحاب فرهنگ و رسانه را به آن جلب کرد و به راهکارهای آن اندیشید؟ بلکه بتوان فرهنگ را در خود کرمان نگه داشت.

نگارنده تا کنون و در حد وسع و توان کوشیده است تا با طرح پرسش‌هایی از این دست، فرهنگ و هنر کرمان را همچون یک فرآیند در حال تولید و زایا و طبیعتا با وجوه مثبت و منفی، نه همچون یک کالای عتیقه و ارزشمند و عاری از هر عیب و نقص در معرض دید قرار دهد. اما آنطور که انتظار داشته از اهالی و علاقه‌مندان عرصه‌های هنری و فرهنگی و ادبی، پاسخ و عکس‌العملی درخور و مناسب دریافت نداشته است. به همین دلیل اینبار مستقیما و صراحتا اعلام می‌دارد که:

خواهشمندم دست کم یک نفر از مخاطبان ساکن “هفت‌واد”  پاسخ پرسش دغدغه آفرینی را که در سطور بالا مطرح شد، بدهد. تا دچار این شبهه نشوم که در شهر فرهنگ و هنر کرمان حتی یک نفر نیست که صدای مرا بشنود؟!

چرا بمانیم ….؟

دوست عزیز و فرهیخته ام رضا خان شمسی عزیز پرسشی را مطرح کرده که اگر کرمانی باشی ویا چند سالی در کرمان باشی جواب دادن به آن زیاد سخت به نظر نمیرسد . کاری به یکی دو سال اخیر ندارم اما کرمان برای یک شخصیت فرهنگی چه دارد ؟ وقتی که تعداد سینماهای یک کلانشهر سه تاست ، وقتی که هنوز هیچ سالن استاندارد تئاتری در آن نیست ، وقتی که هنوز یک استودیوی ضبط موسیقی نداریم ، وقتی که برگزاری کنسرتهای موسیقی این شهر هنوز در سالن ورزشی برگزار میشود ، وقتی که تنها سالن بزرگ این شهر، خانه شهر با قدمتی چندین دهه در اثر تفسیرهای شخصی یک عضو فرهیخته شورای شهر که اتفاقا در کمیسیون فرهنگی شورا هم مسئولیت دارد به هیچ حرکت فرهنگی اختصاص نمی یابد. وقتی که تعداد گالریهای خصوصی این شهر به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد.وقتی که تنها مجتمع فرهنگی و هنری کرمان واگذار میشود . وقتی که تعداد کتابفروشیهای این شهر کمتر از عدد ۱۰ میباشد . وقتی که هفته نامه های غیرحرفه ای و بی مصرف به مقدار لازم موجود اما یک روزنامه حرفه ای دراین کرمان خودمان نداریم .وقتی که تعداد مکانهای ورزشی این شهر در حد صفر میباشد پس برای چه بمانیم . رضا خان عزیز اینها را که گفتم نه شخصیت های فرهنگی  بلکه برای شهروندان یک شهر لازم است .

اما آقا رضای عزیز برای آنها که مانده اند چه کرده ایم ؟از استاد امام بزرگوار نام برده ای . هنرمندی که شاید بسیاری از هنرمندان نسل گذشته افتخار شاگردی ایشان را داشته اند. اما نسل امروز هنرمندان یا هنرجویان این شهر چقدر استاد امام را میشناسند . برای ایرج یزدان پناه ، ، استاد خالقی ،استاد میرزایی، سعادت ارجمند ، عباس منشی زداه ، پرفسور رجبعلی پورو… مرحوم محمد شاهرخی ، مرحوم بسطامی ، مرحوم توحیدی ، مرحوم صورتگر، مرحوم علی اکبر صنعتی ،مرحوم ارجمند کرمانی ، مرحوم همایون صنعتی ، مرحوم جهانگرد و…. چه کرده ایم …؟  و به بزرگی خود ببخشید که نام بسیاری از بزرگان در قید حیات یا رفته از قلم افتاد .

آقا رضا مطمئن باش که بسیاری از اصحاب رسانه ، فرهنگ ، هنر ، علم ، ورزش و … کرمان صدای تو را میشنوند اما چه کنند دستشان از چاره کوتاه است ….

رضا خان عزیز در این متن به چرا ماندن پرداختم . اینکه چه بکنیم تا بمانیم باشد برای وقتی دیگر….

9 دیدگاه برای “چرا بمانیم ….؟”

  1. سلام
    دوستمان جناب شمس سوالی را دوباره و چندباره گویی کردند که هیچوقت به جواب نمی رسد و از همه مهم‌تر کسی نمیخواهد به جواب و اصلاح آن بپردازد . جواب شما هم جز اینکه به نشان دادن سطح مسئله پرداخته، آنهم سطحی و نخ‌نما شده، کارکرد دیگری ندارد. یک روز وقت گذاشتم تا علت‌های فرهنگی و تاریخی و جغرافیایی آن بپردازم. اما معضل چنان سنگین بود و اعصابم را به هم ریخت که دست برداشتم و برای ایشان نفرستادمش و … اگر دردم یکی بودی، چه بودی؟
    پایدار باشید

  2. دوست عزیز. به قول آقای کرمانی این سوال و جواب‌هاشان دیگر نخ نما شده انند. جناب شمس عزیز هم سال‌هاست که همین سوال‌ها را تکرار می‌کنند و همه‌مان هم مثل شما می‌گوییم که دولت و یا نهادها چنین نکردند و چنان نکردند. ولی دقیقا نکته همین‌جاست. می‌خواهم یک جواب نخ نمای دیگرر به جواب‌های دیگر اضافه کنم که به‌نظر می‌آیاد کمی به حقیقت نزدیک باشد. و شاه‌کلمه‌ی آن همین خودمانیم. عبارت خودبدی کرمانی‌ها دیگر نخ‌نمای این بحث است. در حوزه گرافیک کی به اجماع و پشت و هم‌پشتی رسیدیم؟ رقابت صحیح به کنار که اصل رشد است. اما خودمان هم در مجسمه هم در شعر هم در نمایش هم در همه چیز بیش از دشمنانمان که جریان غالب حکومتی‌ست قوی تر عمل کردیم. بزرگی مثل احمدرضا احمدی را به شهرمان آوردیم و با فحش و بدگویی بدرقه‌اش کردیم و پای صحبتش هم که شد در روزنامه‌هایمان از آن شاعران بی‌مایه و نوبالغ دفاع کردیم که خوب کردند شاعر ساده نویس را رسوا کردند! زنده باد خودمان! و این مشتی نمونه خروار.

  3. واقعا که من مانده ام بر سر فرهنگ غنی کرمان چه آمده است چرا باید هر روزیک نفر راباد کنیم در حالی که بی مایه اند و بعد گوجه پاچوله بسازیمشان ! در حالی که نخبه پروری نداریم نخاله ها مانند پیچک میکشند بالا و زندگی و امنیت کاری چند نفر دیگر را ببازی میگیرند

  4. باید برود ! شاعرکی که بر ” بام ” در پی ” نام ” , ” دام ” ساخته بود
    چه داشت ؟! چند خط شعر سخیف و نهایت دست به قلم شدنش و اظهار فضلش را در فراموشخانه اش دیدیم که از طویله و خر پدرش داستان سرایی و خاطره نویسی کرده بود جز این چه داشت ؟؟! غزاله طویله نشین کپلش فلان است و ناز چشای خمارش فلان …………. و بعد ……….. بماند !

  5. ما با خود نامهربان و با غریبه مهربانیم. این از دید من خصلت کرمانیست بر خلاف همه ی مردمان دیگر ایران. مشهدی را ببینید! اصفهانی را هم و.. و.. جای ما هیچ کجا نیست در شهر خود رانده می شویم و تنها جایمان می شود تهران در هم و بر هم. جایی که می توانیم بمانیم. یاد درد قدیمیم افتادم! درسم که در تهران تمام شد به کرمان امدم . کلسهای درسم پر از دانشجو بود همیشه دغدغه ی پیدا کردن صندلی داشتیم . بچه ها از کلاسهای دیگر به کلاسم می امدند. روزی مرا در دفتر دانشگاهی که درس می دادم خواندند. سوالهای علمی از من پرسیدند. یکی را نتوانستم پاسخ دهم که به نظرم طبیعی بود. پرسیدند از علم چقدر می دانم گفتم هیچ! ذره ای! گفتند :تو دیگر حق تدریس در رشته ی مهندسی نداری. به رشته ی علوم انسانی برو. هیچوقت چهره ی ان استاد را فراموش نمی کنم که گفت فکر نکن فارغ التحصیل تهران بودن امتیاز است. بله! امتیاز نبود اما چرا اینقدر مغرضانه!! من کوله بارم را بستم و برگشتم به تهران و سپس خارج از ایران! من نمونه ی علمی بزرگی نیستم و نبوده ام. اما من بعنوان آدم عادی هم نماندم! چرا می ماندم؟ مرا نمی خواهند! کرمان مرا نخواست! رشدی در ان نبود. افسوس! این درد درمان ندارد. یا درمانش به عمر من نمی رسد. گرچه من هم شجاعت ایستادن و جنگیدن را نداشتم. اما چرا باید بجنگم تا بتوانم بمانم؟ زندگی کوتاه است

  6. یاد درد قدیمیم افتادم !

    در عنفوان نوجوانی در ته باغ , بدنبال مشتی گیلاس !
    ناگهان باغبان چون طوفان مچمان را گرفت و گفت :
    ای گل ؛
    ای دو قوس ات چون قمر
    اگر تو خواهی زین این باغ ثمر
    باید که خم شوی تا کمر
    شدیم دمر
    براستی عجب گیلاسای خوشمزه ای بود

  7. جناب آغا کلان عزیز
    سخنگوی خود خوانده حزب خران با عنایت به سوابق خرکی اینجانب که مشهور به خردبیر میباشم منبعد خردبیر خود خوانده حزب خران منسوبم !
    چشمانش را تا حالا دیده اید ؟ یعنی با حس شاعرانه نگاه کرده اید ؟ چشمان زیبای غمناکی دارد . سایه ای از غم و انده مشترک در پشت نگاهش موج میزند تا حالا شده در عنفوان نوجوانی حس نوستالژیکتان متورم بشود و یواشکی وارد طویله خر پدرتان بشوید ؟ خر حیوان زیبا و نجیبی است و اگر یواشکی از عقب به خر نزدیک شوید و هر چه سیخونک وک … بخورد اصلا بر نمیگردد نگاه کند . و این کار را آسان میکند !! و او از خجالت تا مدتها نمی تواند از طویله بیرون بیاید !!!
    از آنجایی که شعرای نخبه باید جملات قصار و فلسفی ماندگار از خود در کنند ما هم در فراموشخانه سروده ایم که ” خر ما یونجه را میفهمید ” ! …آه ای دل بی برش کجا شد خر پدرش ! در نجابت و اصالت خر همین بس که جز در موارد خاص عرعر نمیکند . راستی تا حالا دمش را دیده اید ؟ شبیه دم شیر است و از این نظر با شیر مشترک است . و من بعنوان نخبه فرهنگی این نظریه علمی را در کرده ام که احتمالا خر روزگاری سلطان جنگل بوده است . اما آمان از آدمیزاد که سلطان سابق جنگل را خانه نشین کرد و شد غزاله دو منظوره طویله نشین ! … همه که خر قل مراد نمیشوند !در طویله با خر پدر خویش ماجراها داشتیم ای دوست ..!ااصلن در طول تاریخ بشر نخبه ای بوده که اینگونه ماجراها را قلمی کرده باشد ! از این همه قدر نشناسی رواست این نخبه خود خوانده تخمی خود را جر دهد و عرعر کند .تا سرشتمان تنیده شد با خر , روزگار را باش , سرنوشتمان گره زد با خر پدر !

  8. سالها پیش در نامه ای به خردبیر ابله نادان رذل که با فنوتیپ حیوانی و ژنوتیپ شیطانی شاعری وفضای نشریات را جهت بازار گرمی در رسیدن به اهداف سیاسی ماکیاولی کثیفش در پیش گرفته بود هشدار داده و گفته بودم : … مخل بیشعور ! فرق بین انسان وحیوان اندک است و این با خود شماست که همین فرق اندک را نیز نداشته باشید ! سرانجام به کفش دوزک حقیری تبدیل میشوید از خواری – که شد . با نفاقی پلید و نقش بازی کردن های دلقکانه و بی مایگی و تهیگی از آیین فتوت و رسم مروت انسانی به تباهی و سیاهی میرسید – که رسید . و محروم از درک لذت زندگی طبیعی و پاک – که شد. این همه خیانت وخباثت این همه رذالت این همه پستی این همه پاچه خواری و نخود هر آش چرا ! با چه حقارت عمیق و عجیبی محتاج نگاه دگرانی! آمیزه ای از وقار و متانت و میانه روی را در پیش گیرید و تقاضاها و چشمداشت های حقیرانه را درخود اینگونه پرورش ندهید . چه اینکه اکنون به عنصر پستی تبدیل شده اید . برای رهایی از عقده های ” سندرم طویله پدرت و برآورده ساختن هوسهای کوچک بسیارت بجای پایستن راه هلاکت خویشتن را می پیمایید . برای اهداف عادی و مادی از روش های متعارف بهره گیرید و … ولی شیطان کویر این عنصر پست و رسوا که مدتی با فریفتاری رییس انجمن اسلامی دانشگاه شده بود پس از اینکه دو استاندار پیشین استان هر دو از دانشجویان هم رشته اش – شیمی – بدان مقام راه یافته بودند در حالیکه مدتی هم رییس انجمن اسلامی دانشگاه نیز بودند و او باور کرده بود که باید نفر سوم باشد ! ومیگفت ” این سنت شده است” ! و چون پشتوانه ندارد باید با شعر مشهور شود وبا بازی های فرهنگی به نما آید . کتاب ماکیاول را خورده بود و قی کرده بود که “سیاست همه اش همین است ! یا رب گدا چه ها میکند درکسب اعتبار! – عنصر پست و حقیر میگفت که چون یک سیاستمدار باید هرکس را که سر راهش قرار گرفت بتواند بسرعت حذف کند و هم اینکه چون دیگر شطرنج و پاسور ذهنش را قوی نمیکند ! با برنامه وارد زندگی افراد میشود ودر حلقه آشنایی ها نفوذ میکند بعد هرکه را خواست با خفا کاری و مکاری وتهمت و خیانت حذف میکند! وقی میکرد فضولات ماکیاول را که ” زخم را باید به یکباره زد ” ! که این بازی های کثیف خانه مان سوز به اصطلاح فکری اش ! در زندگی دوستان و آشنایان باعث تسلط اش در دنیای سیاست بازی او شود

  9. ۲- تا او بتواند نفر سومی ” باشد که همچون همرشته ای های سابق دانشکده اش به مقام اول استان در سالهای قبل رسیدند , برسد ! و این بود هدفی که خردبیر همچون خرمگسی قدم به قدم دنبال میکرد , با سمجات تمام در این سالها ! و ترانسفورماسیون باکتریای اش را شکل میبخشید در عرصه فرهنگ آنهم ! او میگفت ” سیاست یعنی بی رحمی ” ! و او تمرین بی رحمی را شروع کرده است, او دوستان وآشنایانش را طعمه های خود میساخت , با بی رحمی تمام برغم محبت و اعتمادشان , با زخم های التیام ناپذیر کاری. او شیطان است مگر شیطان چه میکند ؟! او شیطان کویر است . روح کوچک و حقیر او هرگز فراتر از غرایزحیوانی یک سا س خونخوار نرفت . اوچون دلقکی گریه کردن و بقض در گلو ترکاندن را جلوی آیینه تمرین کرده بود تا سوار احساسات شود ! و این را لازمه سیاست ورزی میدانست و زندگی ! این حیوان رذل وحشی نحس و بی شخصیت , چه زندگی های که نسوزاند ! چار نعل با آتش شهوت و گرسنگی مفرط حیوانی و روانگسیختگی از طویله پدرش به شهر آمده بود تا بخورد و بتازد و به آتش بکشد و گنده شود ! خردبیر پلید خبیث حتی کاکای روانپریش مفلوکش را خر کرده بود تا شعرهایش را به او بدهد و او به نام خودش در کند ,… بماند !) شاهد بودیم چگونه برخی جوانان پاک و پرشور و ساده دل را دردفتر پاتوق اش “دام ” به اصطلاح فرهنگی به چه انحرافی کشانده بود که در وبلاگش رسما اعتراف کرد که مارکسیست شده است) او نخبه نبود او عنصر فرهنگی نیست او دروغ گوی و لاف زن مکاریست . اومسخره ایست حقیر وناپاک و مسخ پارادایم الکی توهم ذهن پوچ روانی اش جهت قاپ زدن قدرت در استان . او یک ترول روانی است که از ضریب هوشی ذهنی ضعیفی رنج میبرد و چون هوش معنویش نیز به اندازه موشی نیست ظلم میکرد و میسوزاند و از بعضی ها آویزان می شد ! او فحاشه سیاسی بود که با رقاصی های فرهنگی خودش را ناشیانه به نما میکشید !او نخبه نیست شیطان کویر است
    پس با اراده خدا این عنصر پست و ظالم نانجیب حقیر , خوار و رسوا شد…
    الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *