…خبرنگار …خبر بیار

 

بزرگی روزگاری به ما یاد می داد که عناصر شش گانه خبر : کی ، که ، کجا ، چه ، چرا ، چگونه است ، و می گفت درستی ، روشنی و جامعیت مفاهیم اساسی خبر نویسی هستند …. از آن روزهای یاد گرفتن سالها گذشته و من نه خبر نگار شدم ونه خبر نویس …اما قرار شده برای روز خبر نگار بنویسم …گرچه این روزها جدا کردن خبر نگار از خبر بیار ، خبر بساز ، خبر ببر و خبر بردار کار سختی شده و نمی فهمی آنچه دیده ای یا خوانده ای دسته گل که بوده … محصول ارتباطات نوین و دنیای مجازی این شده که همه خبر بیار شده اند و خبر بساز عده ای هم خبر بدزد و خبر بردار … خبر خواندن نه تازگی اش می ماند و نه شیرینی اش …حال همه اینها را بذاری در شهری که رسانه نوشتاری بهنگام ( روزنامه ) ندارد . رسانه تصویری و شنیداریش ( رسانه ملی ) هم آنقدر غیر حرفه ای و کسل کننده عمل میکند که جذابیتی ندارد… قصد نقد ندارم اما وقتی رسانه خوب نداشته باشی …خبر نگارت کوچ میکند یا به جایی دیگر یا به دنیایی دیگر …حالا بسیاری از خبر نگاران ما کوچ کرده اند به دنیای فیس بوک ، وایبر ، واتس آپ و… وشغل مبارکشان یادشان رفته و خبر بیار شده اند و خبر بساز … خبر گزاری های مجازیمان هم که شغل شریف خبر برداری را ادامه میدهند ونهایت خلاقیت شان تغییر تیتر یک خبر است … پس متوجه میشوی که چند نشریه ای که هنوز نیمه حرفه ای و حرفه ای عمل می کنند چه مشکلاتی دارند و چند خبرنگار واقعی که در این گود می مانند عجب کار سختی دارند . باید کشف و خلق خبر نمایند و از یک رویداد خبر بسازندو سخت تر آنکه در میدانی کار کنند که فرقی بین خبر نگار و خبر بساز، خبر بیار ، خبر بردار و خبر ببر نیست … مخاطب هم که بماند به مدد همین دنیای مجازی به خوبی نقش خبر رسان را بازی میکند و نقش خبر نگار را کم رنگ …بماند، این روزها جدا کردن خبر نگار از خبر بیار ، خبر بساز ، خبر ببر و خبر بردار کار سختی شده…باید به همه شان تبریک گفت و خسته نباشید… روزتان مبارک  

۱۵ مرداد ماه ۹۳ / کرمان / مجتبی یزدان پناه

این یادداشت بمناسبت روز خبرنگار و در شماره ۴۴۷ هفته نامه استقامت به چاپ رسیده..

 

…. برای ۴۰۰

1146494_542787132455221_1111843077_nهفته نامه استقامت کرمان به شماره ۴۰۰ رسید . تصویر فوق از شماره۳۹۹ استقامت است و عکسی از سردبیرش .محمد لطیف کار بر روی تخت بیمارستان و نوشته زیر متنی است که برای چهارصدمین شماره استقامت نوشتم: دوستی میگفت روزنامه نگار بودن اعتیاد آورست ، اما خانمانسوز نیست ، جانسوز است . از رگهای دست و پایت که قلمبه میشود تا آرتروز ، کمردرد، استرس و قلب وقند ( دیابت )و … و اینکه چرا روزنامه نگار میشوی چون کار دیگری بلد نیستی ، نه قصابی نه بقال ، نه وکیلی نه وزیر اما باید چشمت به همه آنها باشد که در تعریف متمدانه اش : مطبوعات چشم و گوش جامعه اند .

(استقامت یعنی مقاومت در برابر خستگی ناشی از فعالیت های سخت و برگشت به حالت اولیه سریع پس از خستگی) این شاید کوتاهترین و کاملترین تعریف استقامت باشد. و اطمینان دارم کسی که نام استقامت را بر این نشریه گذاشته خوب میدانسته که چه باید بکند و چه در پیش دارد . می دانسته که  باید مقاومت کند و حالا حاصل این مقاومت شده شماره ۴۰۰ یعنی ۷ سال استقامت در استقامت .

استقامت باید در برابر روزی نامه ها ، مزایده و مناقصه نامه ها و آگهی نامه هایی که نام هفته نامه و روزنامه محلی به خود داده اند مقاومت کند و خوب بنویسد و درست عمل کند ومتنش به آگهی هایش بچربد ووو…. استقامت باید در برابر جامعه ای که روزنامه خوان نیست مقاومت کند با استمرار چاپ شود و بداند که  اگر هفته ای یا هفته هایی رویت نشود هیچکس سراغش را نمی گیرد . استقامت باید در برابر همان اندک خواننده حرفه ای نیز استقامت کند تا دلنیشن باشد و جذاب .استقامت باید در برابر مسئولینی مقاومت کند که جناحی عمل میکنند و نه فرهنگی و بداند که در هر دوره ای او از آگهی های دولتی کمترین نصیب را دارد و این رسم تا همیشه هست چون….

و اما رضاخان شمسی فرمود از کاستی هایش بگو : محتوای استقامت هر چه باشد برای من دلچسب است و این شاید بخاطر آدمهایش باشد و مقایسه ای که با سایر نشریات محلی روی پیشخوان میکنم . اما یک هفته نامه ۴۰۰ شماره ای حالا دیگر باید برای خودش مشترک داشته باشدوباید بدانی از کجا میتوانی به راحتی تهیه اش کنی  که استقامت از اینها بی نصیب است و باید فکری به حالش نمود .بماند که ذوق میزنم وقتی برای خرید استقامت به دکه روزنامه فروشی یک روز پس از پخشش میروم و طرف میگوید تمام شده و باز ذوق میزنم که تنها زور باد است که بقیه روزی نامه های محلی را از روی دکه بلند میکند.

نمیدانم حکمتش چه بود که استقامت به چهارصد نرسید سردبیر نازنینش را در بیمارستان خواباند و گزارشش در شماره ۳۹۹ چاپ شد . امانگاه کنید به عکس همان عزیز نشسته درتخت بیمارستان که چشمهایش حرف میزند و از استقامتش میگوید و اینکه باز مینویسد و روزنامه درمی‌آورد از هیچی. صفحه سیاه می‌کند از سیاهی. و چاره‌ای ندارد و خوب میداند ذائقه احساس ما همشهریان سالهاست مرده و چه سخت تحریک میشود .

ساعت ۳ نیمه شب است . من استقامتم را در برابر بی خوابی از دست داده ام . مهم نیست که استقامت این هفته بیرون بیاید یانیاید . مهم نیست متن من در مورد شماره ۴۰۰ چاپ شود یا نه . مهم اینست که من بخوابم …. دیگر نمیتوانم در برابر بی خوابی استقامت کنم…..  ( جمعه ۲۵ مرداد ماه ۱۳۹۲ / ۳ بامداد)

حالمان خوب نیست …. یادت باشد

Untitled-3کجا …؟ گامت را آرام تر بردار . آرام تر
هنوز میخواهم ببینمت
هر چند که بگویی :
تنهایی خوب است؛
هم من و هم تو می دانیم که:
تنهایی خوب نیست …

یادت باشد ،قرارمان دیدنت بود…و تو نگفتی که قرار بهتری داری…
کجا…؟ آرام تر بگذر…
بگذار بدرقه ات کنم … تو که خوب میدانی پایم به زمین بسته است
حالا همه به تنهایی و بدون تو روزگار می گذرانیم
ناراحت نباش ، این روزها همه کمک می کنند باور کنیم :
تنهایی خوب است …
شاید…! اما حالمان خوب نیست … یادت باشد.

دوست بزرگوارروانشاد مهندس حسین مریدی در شامگاه ۲۴ شهریورماه ۱۳۹۱ در یکی از جاد ه های منتهی به شهر سیرجان بر اثر تصادف خودرو پرایدش ، در گذشت

اگر چه معمولا در کشور ما اشتباهات انسانی عامل اصلی این تصادفات محسوب میگردد ودر گزارشهای پلیس بحثی از غیر استاندارد بودن وسایل نقلیه و جاده ها به میان نمی آید . اما با مقایسه سر انگشتی کشورمان با دیگر مجامع ، هرفرد غیر متخصصی متوجه این نکته خواهد شد که عدم ایمنی وسایط نقلیه خصوصا در خودرویی چون پراید و عدم استانداردهای جاده ای در جان گرفتن بسیاری از هموطنانمان نقش اساسی دارد. همه عادت کرده ایم  با خلاصه کردن همه ماجرا به یک راننده ولو تقصیرکار ، از کنار خون های مظلومان این حوادث با بی اعتنایی گذشته و منتظر مرگ های بعدی شده و حداکثر به “تیتر” و “تأسف”  بسنده کنیم؟!… براستی برای چه راهنمایی و رانندگی کشور به عنوان متولی جاده ای و حافظ امنیت افراد جامعه از خودروسازان داخلی به دلیل ساخت غیر ایمن خودروها و از وزارت راه وترابری برای جاده های غیر استانداردی که سالانه جان صدها نفر را می گیرد شکایت نمی کند.آیا مقصران بزرگ تر این حوادث، مسوولانی نیستند که همچنان در روزمرگی سیر می کنند . به جای رجوع به وجدان خود ،مردمی را که مجبور به استفاده از این ماشین ها و جاده ها هستند را مقصر قلمداد کرده و فقط تعداد جنازه ها را می شمارند.

بی رنگی

birangi-3شعر باید پرانرژی و مهاجم باشد نه لخت ،باید در خواننده ایجاد انفعال کند . شعرهای کوشا چرت آدمی را پاره می کند. این شعرها شلاق است نه لالایی…

متن بالا بخشی از مقدمه ای بود که دکتر کیومرث منشی زاده بر کتاب شعرهای کوشا کوروش فر نوشته . بی رنگی ، حاصل کار جوانی ۲۱ ساله که سالها به دلیل ابتلا به تالاسمی خون می گیرد ،دانشجوی سال سوم رشته تاریخ است و قهرمان چند دوره مسابقات شطرنج بیماران خاص کشور .

بی رنگی ، حالا به لطف و تلاش پدر صبور و بزرگوار کوشا چاپ شده ، چاپ اولش هم تمام شده و به چاپ دوم رسیده ، و کوشا که به دلیل همان روح پاک و نگاه زیبایش درآمد حاصل از فروش بی رنگی را به دوستان تالاسمی اش اختصاص داده تا صرف هزینه اشتغال آنها شود.

بی رنگی را بخوانیم … کوشا از ما می نویسد ، برای ما می نویسد و بر ما می نویسد پس بنشینیم و کتاب شعرش را ورق ورق ، ورق بزنیم تا ورق ورق شود.

 خرید بی رنگی را از صفحه فیس بوک کوشا کوروش فر پیگیری کنید  . در کرمان به فروشگاه شهر فرهنگ در خیابان هزار و یکشب مراجعه و یا با شماره تلفن۰۹۱۳۴۴۱۰۳۶۱ تماس بگیرید.

برای دانشجویان عزیز …. در روز معلم

بعد از مدتها مشغله کاری و مشکلات پیش آمده امروز که به وبلاگم سرزدم دو پیام از دوستی که ظاهرا دانشجوی نقاشی دانشکده هنر دانشگاه باهنر کرمان است و خود را از نقاشا می داند دریافت کردم . دو دیدگاهی که هیچ ربطی به مطالب من ندارد اما خواندنش خالی از لطف نیست قضاوت را به دوستان دانشجویم واگذار می کنم : دیدگاه این دوست عزیز ( دانشجویی دانشکده ) برای مطلب بچه های نقاش منتشر شده در سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۷ : بله شما هم که استاد دانشکده ی خودمونید دست کمی از معلم های ودرسه ندارید اصللا ن شما مگه چیزی از نقاشی میدونید این رو بسپارید به ما نقاشا

و دیدگاه نامبرده برای مطلب همایش مکتب شیراز منتشر شده در شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۷: دلیل حضور کمرنگ در این همایش۱بی سوادی تمامی اساتید دانشکده۲روز مرگی اساتید دانشکده و سودای حقوق سر ماه و مقام و منصب که به جایی می رسه که حتی خود شما هم سینه کفتری راه مروید.۳اساتید دانشکده نه در بحث عملی و نه در بحث تئوری تخصصی ندارند و به دانشکده به چشم یک نون دونی می نگرند۴در ارتباط نبودن با یه فضای جدی و حرفه ای که حتی خود اساتید از دانشجو ها دورترند۵انقدر وضع اساتید و دانشجو ها خرابه که به چشم خود نمایی سر گرمی و در نهایت کیک و ساندیس این جور جاها …..و مقاله و همایش بماند که وصله ی نا جور است برای اساتید و دانشجویان.به امید روزی که که این مشکلات بر طرف شود و یا رویای من بیچاره در کتاب ها تصویر شود

پانوشت : این متن های زیبا در تاریخ ۷ / ۲ / ۹۰ نگاشته شده

لطیف کار دات کام …

اس ام اس که آمد رایانه ای در اختیار نداشتم . دعوت شده بودم به دیدن یاد نوشت . جایی که بودم را درست نمی شناختم سه چهار ساعت بعد از آمدن اس ام اس بود که یادنوشت را دیدم در کافی نتی که نیم ساعتی به دنبالش می گشتم . یاد نوشت حالا شکلش را عوض کرده و با طرحی دلچسب می خواهد بنویسد ، آقای لطیف کار که یاد نوشت را می نویسد  اگر قدیمی ترین روزنامه نویس کرمان نباشد اما یکی از حرفه ای ترین روزنامه نگاران کرمان است . سالهاست که در میان این همه نشریات نه چندان حرفه ای کار درخوری را بیرون می دهدو حالا باز می خواهد فارغ از دنیای کاریش که استقامت در در آوردن استقامت است  در دنیای مجازی بنویسد . تعداد و تاریخ های نوشته هایش هم نشان می دهد که حالا حالا ها می نویسد … به هر حال لطیف کار دات کام در دنیای مجازی ما کرمانی ها اتفاق خوشایندی ست وخواندنش خالی از لطف نیست ، شما هم سری بزنید  … latifkar .com

… در این فضای ننوشتن

به پیوندهای این وبلاگ که اکثرا از دوستان کرمانیست سر که میزنی ناامید میشوی از این به روز نکردن آنها و سر زدن روزانه تو ، انگار در این شهر اینترنت وجود ندارد و فضای مجازی چیزی بیگانه و بی معنیست ، کرمان خبر که روزگاری منبع بسیاری از رسانه های این شهر بود از ۷/۳/۸۸ به روز نشده ، یاد نوشت آخرین مطلبش متعلق به ۱۲ /۱ / ۸۹ است ، فواد توحیدی که تنها وبلاگ تخصص موسیقی در کرمان است از ۲۱ /۵ /۸۹ مطلبی ننوشته ، دختر بابا حتی بالا هم نمی آید ، پخ پخو مدتهاست که وعده به روز شدن وتغییرات اساسی داده ، حاشیه از ۵/۱/۸۹ کاملا به حاشیه رفته ، حروف آخرین حرفش را در ۲۸ / ۱۲ / ۸۸ زده ، پردیس گرافیک که منبع خوبی برای دوستداران نرم افزار است از ۱۴ /۲ /۸۹ به روز نشده ، از  سیامول و عکسهای جدیدش از ۲۴/۵/۸۹ خبری نیست ، محمد رضا هاشمی نژاد بعد از مدتها در مرداد ماه ۸۹ آمد و رفت ، گویای خموش یکسال است که به روز نمیکند و …. نمونه های بالا و بسیاری دیگر از وبلاگهای کرمانی آدم را پاک ناامید می کند، روزگاری به همت نشریه پایان هفته جشنواره وبلاگهای کرمانی برگزار شد که آدم را بادیدن این همه وبلاگ نویس به وجد می آورد اما حالا….  به هر حال دیدگاههای این مطلب برای خوانندگان خصوصا دوستان وبلاگ نویس باز است تا از خود بگویند در این فضای ننوشتن ….

دعوت به دیدن زییایی ….

img_3281

ذوق زده میشوی وقتی پس از سالها در شهری که تعداد هنرمندانش در ادعا بسیار زیاد هستند و در کار حرفه ای به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند به دیدن آثاری بروی که تجسم کامل زیبایی هستند . عفت تکلو به معنای کامل هنرمنداست ، کرمانی نیست اما باتلاشی چند ساله ، بدون ادعا و در نهایت احساس ، زیبایی های گذشته این شهر را نمایان میکند . زیبایی هایی که ما ساده و بدون تفکر از کنار آنها می گذریم و تخریب شان راشاهدیم اما او با تلاش و پشتکاری  ۵ ساله آنها را به تصویر کشیده. نگاره های تکلو معجونی است از رنگ با ترکیب هایی خلاقانه که نشان میدهد او به کارش وارد است و راضی نمی شود هر جور کاری را به دیوار بیاویزد و به خورد بیننده بدهد . بدون شک عفت تکلو در ارائه چنین آثار زیبایی تکیه گاهی دارد به نام علیرضا فخری زاده ، همسرش و عکاسی حرفه ای که  فارغ از جریان های هنری روز کارش را می کند و به کارش ایمان دارد . وحالا ترکیب تلاش تکلو و فخری زاده نمایشگاهی شده از کاشی های معماری سنتی کرمان. نمایشگاهی که شما را دعوت می کند به دیدن زیبایی …

پرواز…

فرخ کرمانی ( جواد رشید فرخی ) در۸ مهرماه ۸۸ در سن ۹۲ سالگی درگذشت . شاعری که پرداختن به سیاست و تجارت را در خاطرات خود داشت و  به شهرش کرمان عشق می ورزید . از فرخ کرمانی دو مجموعه کتاب به نامهای مینای محبت و آوای وحدت به چاپ رسیده که اینجانب افتخار طراحی جلد این دو مجموعه کتاب را داشته ام . مجید ملک در وبلاگ خود (http://injakerman.persianblog.ir/)شرح کاملی از زندگی وفعالیتهای وی داده که خواندنش خالی از لطف نمی باشد .روحش شاد و یادش گرامی باد.

به کجا چنین شتابان …

img_6560

هیچ میدانی چه زود از میان ما رفتی ، خداحافظی ات برای یک سفر چند روزه بود . اما ….  یادم می آید بارها به من گفته بودی میخواهی یک گرافیست بزرگ و حرفه ای شوی و با ذوق و شوق از کارهایت حرف می زدی ، از تجربه هایت ، ازاینکه خیلی جاها که کار کرده ای حقت رانداده بودند ، اما باز شروع کرده بودی … یادت هست می گفتی  تازه فهمیدی گرافیک ناب یعنی چی . و می گفتی میخواهم گرافیست شوم نه فتو شاپ کار. حالا رفته ای و ماتنها ونمیدانیم با نبودنت چگونه کنار بیاییم . دلخوشیمان به دیدن عکسهایت است و خاطراتی که چه زود گذشت … چه زود… حالا دیگر می دانیم سفر توتمام شده وبه مقصد رسیدی.حالا ما مسافریم، مسافری که در این گذر روزگار دیر یا زود به تو می پیوندیم…

پانوشت : احسان تاج الدینی گرافیست جوان کرمانی (۱۳۸۸ – ۱۳۶۲ ) دراثر سانحه تصادف درآخرین روزمرداد ماه ۸۸ در جاده کرمان- شیراز از میان ما رفت .احسان، گرافیک را بصورت تجربی آغاز کرده بود اما علاقه و کارهایش نشان از آینده ای موفق داشت ، تقدیر چنین بود که احسان رفتن را به ماندن ترجیح دهد ، روحش شاد و یادش گرامی